"شهر ما خانه ما" یا "شهر ما زباله دانی"
بعد از کلاس در مسیر برگشت، علی کوچولو که همراه مادرش آمده بود، با شیطنت های پسرانه اش و در گرمای آفتاب زیر لب غُر غُر کنان و سر به هوا راه می رفت که چرا از این راه آمدیم؟ طبق عادت، داخل کیفم را گشتم بلکه شکلاتی برایش پیدا کنم. شکلات را گرفت و لبخند شیرین و شیطنت آمیزی زد و آرام شد. نگران بودم پوست شکلات را به زمین بیندازد نزدیکش شدم تا با زبان خودش آن را بگیرم و در زباله بیندازم؛ اما در کمال ناباوری، با آن همه شیطنت ها و بازیگوشی هایش پیش از آنکه لب باز کنم، رو به دوستم گفت: “مامان بیا پوستشو تو زباله بینداز!”
ذوقی کرده و رو به مادرش گفتم: “آفرین چه پسر خوبی! معلومه مامانش یادش داده که کسی که آشغالش رو زمین بیندازه ادب و فرهنگش پایینه” … بعد دوستم با لبخند رضایت بخشی گفت: “بله پسرم همیشه و همه جا می دونه که جای آشغال تو زباله هاست نه روی زمین و کسی که این چیزا رو رعایت نکنه خدا هم دوستش نداره چون باعث اذیت شدن دیگران میشه". (بعد آرام رو به من کرد و گفت: “با همه اذیت ها و شلوغ کاریهاش خدا رو شکر این موارد رو خیلی خوب رعایت می کنه").
بعد در دلم به یاد کسانی افتادم که خیلی خیلی از علی کوچولوی ما بزرگتر هستند؛ اما هنوز این مسائل را خوب یاد نگرفته اند. به یاد کسانی افتادم که بعد از خوردن نذری ها در ایام محرم یا جشن ها و … خوب می دادند که باید نذری بخورند و به دنبال ثوابش هم هستند؛ اما نمی دانند که ریختن زباله آن در روی زمین نشانه بی فرهنگی و بی ایمانی است و موجب آزار رساندن به دیگران است. به یاد کسانی که می دانند باز کردن روزه با خرما ثواب دارد؛ اما نمی دانند ریختن هسته خرما روی زمین همان ثواب و ثواب های دیگر هم به باد می دهد. به یاد کسانی افتادم که به دنبال رعایت کردن حتی کوچکترین مستحبات و مکروهات هستند اما فراموش کرده اند که نظافت جزئی از ایمان است و از طرفی خدا هم از حق الناس نمی گذرد حقی که با ریختن هر زباله بر روی زمین به گردنمان است و حقوق سایرین را ضایع می کند…
گاهی باید از کوچولو ترها چیزهای بزرگ را یاد بگیریم…